خرید بک لینک
بالاخره بعد از یک هفته سرویس شدن به خاطر آلودگی هوا و کلاسای مجازی، دیروز رفتیم مدرسه. حسی که داشتم شبیه حس اول مهر بود! استرس مواجه شدن با فضای جدید!!اما گذشت... و بد نگذشت. کاش این دو روز پیش رو هم به خوبی بگذره. باید تا دوشنبهشب آخرین تکلیف دورهی نویسندگی رو بفرستم. که سختترینش هم هست! و هنوز هیچی ننوشتم! حتی ایدهی درستی هم ندارم. و برای همینه که از کلهی صبح، ساعت پنج بیدار شدم. (و البته بازم چیزی ننوشتم!)باید موقعیتی رو تصویر کنیم که شخصیتمون یک چیزی رو شدیدا میخواد و برای به دست آوردنش انگیزه داره و تلاش میکنه. حالا آخرش یا میشه یا نمیشه. و توی این روایت کردن باید هررر تکنیکی که توی دوره یاد گرفتیم رو به کار ببریم. از همهی اینا بدتر اینکه باید حتما تا ۱۲ شب دوشنبه ارسال بشه. برای منی که همیشه با تاخیر حداق یه ساعته این کارو میکردم این یکی خیلی عذابه!حالا موندم چه موقعیتی رو انتخاب کنم... چهجوری پیاده کردنش و شروع و پایان درستش بماند... ازدواجش رو؟

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 17:52

دوباره بیخوابی آمده بود سراغم.دقیقا نمیدانم که واقعا تاثیر استرس کارهای عقبماندهی تمامنشدنی بود، یا تاثیر قهوههایی که هفتهی قبل، بیشتر از همیشه خورده بودم، برای رساندن همان کارهای عقبافتاده! هرچه که بود عذابآورترین لحظهها را تحمل کردم. شبهایی که داری از شدت خوابآلودگی میمیری، ولی خوابت نمیبرد. وقتی که میخوابی هم انگار بیداری! صبح حس میکنی کل شب را در حال فکر کردن و حل کردن یک مسالهی سخت بودهای. تازه اگر شانس بیاوری و این فکرهای درهم و برهم تبدیل به کابوس نشده باشد! و تپش قلب وحشیانه هم که داستانی جدا...اما بالاخره دیشب تمام شد.بعد از دو روز دمنوش آرامبخش خوردن و بعد یک ساعت و خردهای پیادهروی شبانه! بالاخره خاموش شدم... بالاخره توانستم یازده (بله میخواستم قبلیها جبران بشود) تا شش صبح بخوابم، بدون اینکه وسطش مثل جغد با چشمهای گرد بیدار شوم!حالا، که تازه بدنم کمی آرام گرفته و تپش قلب چند روزه دست از سرم برداشته، انگاری که نتوانم یک روز توی خانه آرام گرفتن را تحمل کنم، قرار است با کانون عکاسان (که چند وقت پیش پایم به جمعشان باز شد) فردا بروم عکاسی از مراسم تشییع شهدا...استادش میگفت (همین یک ساعت پیش که هنوز خستگی مدرسه در نرفته، توی جلسه توجیهیشان شرکت کردم) دنبال پیدا کردن نگاه خاص خودتان باشید. بروید برای عکاسی کردن از یک سوژهی خاص و تمرکزتان روی پیدا کردن همان باشد تا توی شلوغی گیج نشوید...یعنی میتوانم...؟ + نوشته شده توسط محی بانو در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 18:13 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 17:52

امروز تولد پسرکوچیکه بود.ولی برایش تولد نگرفتیم. حتی بهش نگفتیم!و من امروز هر بار تاریخ بالای تابلوی کلاس را دیدم، و هر بار پای تکالیف بچهها بازخورد و تاریخ زدم، دلم مچاله شد...که پسرکم اصلا نمیداند. و عجیب که خودش هم یادش نیفتاده!نمیشد بگوییم، چون در زندگیهای هنوز پا نگرفته (حتی بعد از پانزده سال!) ممکن است شرایطی پیش بیاید که نشود برنامهریزی که حتی از اول ماه داشتید و حواستان بهش بوده را پیاده کرد! البته شاید هم باید بیشتر حواستان بهش میبود! شاید نباید روی روند یکی دو ماه قبل و آرامشش حساب باز میکردید و باید عملیاتیتر برنامهریزی میکردید!هرچه که هست، دلم گرفته برای پسرک بیخبرم، که حتی ممکن است تا چند روز آینده هم خبری از تولد برایش نباشد (مهمانی تولد نه ها! خودمان چهارتا!) و وقتی هم بگوییم قصد دارم این را بهش نگویم که تاریخش گذشته... بگذار پسرک دلخوش باشد که همهچیز سر جایش است و همه چی آرومه و ما چه قد خوشحالیم... + نوشته شده توسط محی بانو در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ و ساعت 22:31 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:43

داشتم پادکست همزن را گوش میکردم. سه تا از خانمهایی که دوتایشان را کاملا میشناسم و سالهاست در اینستا دنبالشان میکنم ساختهاندش. این قسمتش دربارهی افسردگی بود. چیزی که یکی از آنها دو سه سال پیش مفصل تجربه کرده و درمان طولانیای برایش طی کرده بود. و به طور خاص درمان دارویی. اصلا شاید بشود گفت این قسمت پادکست دربارهی همین بود که افسردگی هم یک بیماری است و درمان با دارو لازم دارد.وسطهایش با شنیدن بعضی از تجربهها، گریهام میگرفت. از یادآروری خاطرهها و تجربهها... رسید به آنجا که در آن یک سال و نیم درمان هیچ چیز را به نهایت کیفیت تجربه نکرده بود. نه شادی از ته دل، نه غمی که منجر به گریه بشود، نه عصبانیت، نه اضطراب، هیچی... انگار همهی احساسات روی یک حد میانهی بیاحساس! نگه داشته شده بوده...و من یاد خاطرهای افتادم. از شرایطی که قاعدتا باید بهخاطرش استرس زیادی تحمل میکردم اما تقریبا احساس خاصی نداشتم. و همانجور که قبلا هم حدس زده بودم و با شنیدن این صحبتها مطمئن شدم، تاثیر داروهایی بود که میخوردم. آن موقع یکی دو ماهی از شروعش میگذشت و تا یک ماه بعدش هم ادامه دادم. اواخر تیر موقعیتی برایم پیش آمد که هربار یادش میافتم با خودم میگویم کاش آن موقع وسط درمان دارویی نبودم! کاش ضربان قلبم در آن یکی دو ساعت آنقدر معمولی نبود، جوری که انگار توی ایستگاه کنار خیابان نشستهام منتظر اتوبوس مثلا.حالا هر وقت یاد آن روز میافتم، روزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم، با خودم میگویم کاش هنوز توی انتظار بودم ولی آن شکلی نگذشته بود... آنقدر معمولی و بدون هیجان. آنقدری که حتی همان موقع هم به زبان بیاورم که «چه عجیب! اصن استرس ندارم!»توی ادامهی پادکست از عوارض داروها هم گفت. این که او

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:43

صبح زود، دمدمای طلوع، رفتم ناژوان. برای همراهی با گروهی که میخواستند عکاسی پاییزی بکنند. و عکاسی اجتماعی. مال حوزه هنری بودند و من به واسطهی یکی از دوستان معلمم که فضای فرهنگی و علایق مشترکی داریم، با آنها آشنا شدم.از لذتهای دنیا قطعاً یکیش همین است که در جمعی قرار بگیری که علایق مشترک دارید. جمعی که در آن به خاطر هی عکس گرفتن شماتت نشوی. جمعی که همه از ثبت شدن دیداری یک لحظهی گذرا لذت ببرند...اولش تنبلیام میآمد... ولی وقتی یادم افتاد آب باز شده و الآن برگهای آنجا هزار رنگاند، انگیزهام زیاد میشد و آخرش رفتم. و حالا خوشحالم که رفتم.انگار بالاخره قرار است افسوس اینکه دوربین حرفهای داریم ولی باهاش عکس حرفهای نمیگیریم، تمام بشود!پ.ن. نازنین جای تو خالی... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 11:53 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:43

صفحه بندی